piscesratn@yahoo.com

نوشته هاي پيشين


*** وبلاگ تصويري ***

سان شاين در يك شب مهتابي

*** وبلاگ گروهي ما ***

كلاغ پر در ميدان غاز

***رفقا***

پاييز

كلاغ پر در ميدان غاز

کرام الکاتبین را خواستم بیکار نگذارم

بوي بارون

خزعبلاتي براي لوثيفر

كلاغ سياي معمولي

زده ام فالي و فريادرسي مي آيد

دل نوشته ها

شکلات فندقی

Dubito

موناليزا

ماجراهاي معمار شدن من

كابوس عريان

Eternal Tears

The Sentinel

ستاره صورتی

يک مرد اميدوار

نگارنده

آخرين پرده

سكوت و شب

گريز

يك آسمان پرنده

قلب شيشه اي

من و نویسندگی - آرمی

I want to see a ghost

پريسا تو رو خدا نرو

خوشه چين

ما هيچ ... ما نگاه

Sssilence

Hello World

سكوت

شاید فلسفه

كيمياگر

شاسوسا ... شبیه تاریک من

راهب جامه خاكستري

بایا

شاسوسا

صداي هفتاد و پنج

FarFir

My memorial & Friends

تنگ آرزوها

دندون يه آدم مرده

باشگاه مشت زني

*** جاودانه ها ***

شل سیلورستاین

ساموئل بکت

هارولد پينتر

ایزابل آلنده

میلان کوندرا

ميلان كوندرا

فدریکو گارسیا لورکا

ريچارد براتيگان 1

ريچارد براتيگان 2

هنريك ايبسن

والت دیزنی

غلامحسين ساعدي

نلسون ماندلا

مالکوم ایکس

***خواندني ها***

تاريخ فلسفه

خوابگرد

کلاغ

کاپوچینو

ادبكده"

ديباچه"

کتابخانه دیجیتالی

مکاتب ادبی

آکادمی شاعران امریکایی

ادبیات امریکای لاتین

یونیسف

Fine Art Galleries

International Sculptur Center


چهارشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٧

I'm Back

 

.

از این پس اینجا خواهم نوشت :

www.adinfinitum.ir

.

نيلوفر

جمعه ۱٦ آذر ،۱۳۸٦

No , it's not like that

.

و من می دانستم که دست نیافتنی ها عظمتی اند پرستیدنی .

......................................................

.

از گذشته می گفت ٬ از جوونی ش ٬ از علاقه ش به رقص ٬ از دانسینگ ها ... من می شنیدم و خانوم منشی ِ پنجاه و چند ساله ی امروز رو تجسم می کردم تو لباس مُد اون روزها ٬ توی یه سالن رقص ٬ بدون آرتروز .

پُرحرفی بارزترین خصوصیتیه که اون داره و من ندارم ٬ اصلاً ندارم ؛ بارزترین تفاوت بین تفاوت های بی شماری که من و اون با هم داریم ٬ گذشته از اختلاف سنی حدود سی سال .

قبلاًها فکر می کردم آدم ها فقط به کسایی می تونن نزدیک شن که مثل خودشون باشن ؛ شاید چون همیشه نزدیک ترین دوستام شخصیت هایی مشابه شخصیت خودم داشتن ؛ الآن یذره تردید دارم ٬ به نظرم اینکه من خوشم میاد همیشه بیست دقیقه زودتر به کلاس موسیقی برسم علتش وجود اونه ٬ و اینکه دوست دارم باهاش حرف بزنم و حرف هاش رو بشنوم درست مال اینه که ما اصلاً مثل هم نیستیم . دو تا آدم برای نزدیک شدن به هم لازم نیست کاملاً مثل هم باشن ٬ یه وجه اشتراک کوچولو هم کافیه ٬ مثلاً اینکه من و خانم منشی هر دو پیانو نمی زنیم ! به همین سادگی .

اما این نزدیکی یه حدودی داره ٬ یه حدود کاملاً مشخص ؛ و خوب می دونم اونی که نمی ذاره ارتباط از این حدود فراتر بره من ام . گرچه سؤال های زیادی هست که دلم می خواد ازش بپرسم ٬ خیلی وقت ها هم موقعیتش پیش اومده ٬ اما نپرسیدم . نمی دونم از چی ترسیدم ... از اینکه ناراحت شه اگه در مورد زندگی شخصی ش و اینکه چرا تنها زندگی می کنه ازش سؤال کنم ــ بارها میون حرف هاش به تنهایی ش اشاره کرده ــ از اینکه آدم فضولی به نظر برسم ٬ یا از اینکه این سؤال دری رو باز کنه رو به سؤال های بعدی ...

نپرسیدم ٬ چون احساس کردم که هنوز زوده . محافظه کارانه مراقب بسته بودن اون "در" هستم تا زمان باز شدن اش فرا برسه .

من و خانم منشی تا رسیدن اون زمان باید خیلی صبور باشیم .

.

.......................................................

.

جشن فارغ التحصیلی . جشن فارق التحصیلی !

می خوان لذت فراغت رو یادمون بندازن یا غم فراق رو ؟!

دلم برای علامه و گربه ها و پله هاش تنگ شده .

.

.......................................................

.

هنگام

که همه چیز به تمامی

در خاموشی فرو رفته

سکوت مجال می یابد

که به خانه

وارد شود

تا روح

در مه هر روزه

محو نگردد .

.

مارگوت بیگل

.......................................................

.

یه محیط کاری جدید . اولین تجربه نیست ٬ اما اولین باره که نگرانم . شاید به خاطر سخت گیری هاشون موقع پذیرش باشه ٬ به خاطر تأکید چندباره ی مدیر به اینکه "از بین همه ی متقاضی ها فقط یک نفر رو پذیرفتیم" ٬ یه جور اتمام حجت به نظرم رسید ٬ با وجود خوشایند بودنش به خاطر "یک نفر" بودن ام . اما خوب شور و حال اولیه ناشی از قبولی تو آزمون و مصاحبه و لهجه ی امریکایی مدیر حالا جاش رو داده به اضطراب ِ Demo و کتابی که تا حالا بازش نکردم و باید درس اش بدم .

.

.......................................................

ماه از غمت دو نیم شد ٬ رخسارها چون سیم شد

قدّ الف چون جیم شد ٬ و ین جیم جامت می کند

.......................................................

نيلوفر

چهارشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٦

I'm the one being found recently

.

تمام فواره ها هم نمی توانند سقوط آبشار نیاگارا را جبران کنند .

.

.......................................................

.

از میدون کاج تا فراز پیاده . سربالایی . چی شد که اینقدر زود رسیدیم ؟

بعد از چهار ماه .

دلم تنگ شده بود . چهار ماه کم نیست خُب . دلم برای همه ی دوست بودنمون و همه ی هم اتاقی بودنمون و همه ی ندا و نیلوفر بودنمون و همه ی همیشه با هم بودنمون تنگ شده بود .

تا چهار صبح حرف زدیم ... حیف ام می اومد بخوابم گرچه باز اختیار سَرم از دستم در می رفت و هر چند لحظه به یه طرف آویزون می شد ٬ اما نمی خواستم ثانیه ها رو با خواب از دست بدم . واسه خواب وقت زیاده ٬ نیست ؟ یادم نیست چند بار شب بخیر گفتیم و چشامون رو بستیم که بخوابیم ٬ اما نشد . گفتنی زیاد بود ...

چی هست پُشت سر این "چهار" ؟ چهار ماه ٬ چهار ِصبح ٬ چهار سال تو دانشگاه ٬ چهار سال تو خوابگاه ... اون شب چهار تا هم بلال داشتیم که یکی ش موند .

.

.......................................................

.

سکوت آتشگاه و پنجره های باز ماشین و کتاب باز روی پا و ابری که شکل یه اژدها با دَهن بازه ... باز .

.

اشکال از منه که آدم ها رو زیادی خوب می بینم با اینکه خوب نیستن یا اشکال از آدم هاست که خوب نیستن و خوب به نظر میان ؟!

تا اینجاش رو می دونم که یه اشکالی هست ٬ این که کجاست رو نمی دونم اما .

.

.......................................................

.

اجابت دعوت بعد از گذشت چند ماه ! از این بازی های وبلاگی خوشم نمی اومد هیچ وقت . این یکی اما بازی قشنگیه. دومان راهش انداخت ٬ رفیق ِ کار درست ِ کتابخون .

۵ کتاب با ارزش :

۱- "درخت بخشنده" : شل سیلورستاین

۲- "شازده کوچولو" : آنتوان دوسنت اگزوپری

۳- "تیستو ٬ سبزانگشتی" : موریس دروئون

[ تا ۵ چند تا دیگه مونده ؟! ]

۴- "سالار مگس ها" : ویلیام گلدینگ

۵- "چهره ی مرد هنرمند در جوانی" : جیمز جویس

۵- همه ی نمایشنامه های غلامحسین ساعدی ٬ به علاوه ی دو تا مجموعه داستان که ازش خوندم : "واهمه های بی نام نشان" و "آشفته حالان بیدار بخت"

۵- یه دوره ای کتاب های میلان کوندرا رو دیوانه وار دوست داشتم ٬ اون دوره گذشت ؛ هنوز هم کتاب هاش رو دوست دارم ٬ اما نَه دیوانه وار .

۵- از داریوش آشوری معمولاً وقتی چیزی می خونم تا یه مدت ذهن ام درگیره .

۵ - یادم نیست چند ساله بودم ٬ یه داستانی خوندم تو سروش کودکان به اسم "کلاغ ها مهربان هستند ٬ مهربان و تنها" که اون روزها خیلی تکونم داد . اسم نویسنده ش خاطرم نیست .

۵- رومن گاری رو هم دوست دارم ٬ "زندگی در پیش رو" و"خداحافظ گاری کوپر"اش رو .

یه توضیح ضروری هم اینکه همه ی این پنج (!) مورد به ترتیب پُشت سر دیوان شمس قرار می گیرن . یعنی اول اون ٬ بعد این ها ...  

اینقدر دور بودم از رفقای وبلاگی که فکر می کنم هر کی رو بخوام اسم ببرم احتمالاً قبلاً دعوت شده !

کلاغ سیا ی عزیز رو چون مطمئنم تو بازی شرکت نکرده دعوت می کنم ٬ به علاوه ی شهریار خانِ اندیشمندِ کابوس عریان نویس . از باقی دوستان هم دعوت می کنم بازی رو ادامه بدن ... البته با رعایت اصول ! یعنی فقط ۵ تا کتاب ! هر بازی یه قانونی داره دیگه .

.

.......................................................

یه شعر تکراری ِ دوست داشتنی ِ خوب ِ گونترگراسی . ته ِ یکی از کتابای دوره ی کارشناسی پیداش کردم .

"عشق آزموده"

سیب من ــ سیب تو

حالا هر دو همزمان گازش می زنیم :

نگاه کن چه تفاوت فاحشی دارند .

حالا می گذاریم سیب و سیب

و گاز و گاز را روبروی هم .

.

.......................................................

ای نیست کرده هست را ٬ بشنو سلام مَست را

مستی که هر دو دست را ٬ پابند دامت می کند

.......................................................

 

 

 

 

نيلوفر

پنجشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٦

Don't worry , I'll do all the paddling

.

سکوت ٬ گفتگوی نگاتیو .

.

.......................................................

¤ اینکه مثلاً تو یه چیزی می بینی یا یه چیزی می شنوی و یاد من می اُفتی خیلی طبیعیه . اما این که چی می بینی و چی می شنوی که یاد من می اُفتی مُهمه . یعنی نکته ش درست همین جاست ... این که تو همیشه که به یاد من نیستی ٬ یه چیزی یا یه کسی باعث می شه که من بیام تو ذهنت و حالا این که اون چیه یا کیه می شه یه مسئله که باید بهش فکر کرد . مثل سه روز پیش که من "The Bridges of Madison County" رو دیدم و یاد مریم افتادم . اما هر چی فکر کردم که چرا یاد مریم افتادم و یاد کس دیگه ای نیفتادم به نتیجه نرسیدم ... مریم شبیه مریل استریپ ه ؟ مریم گفته بود که از کلینت ایستوود خوشش میاد ؟ مریم همیشه دوست داشت از روی پُل رد بشه ؟! یا اینکه مریم قبلاً واسه نشنال جئوگرافی عکاسی می کرده ؟... نمی دونم . شاید هیچ کدوم این ها . ولی من یاد مریم افتادم . مسئله این است !

.

.......................................................

¤¤ یکی چاپ اول تابستان ۱۳۵۴ و یکی چاپ دوم تابستان ۲۵۳۵ (چه سالی می شه ؟) : دو تا مجموعه از کاریکلماتورهای پرویز شاپور ٬ مادرم از یه دستفروش خریده . تو این شلوغی کتاب های درسی یه شوک خوشایند بود که لازمش داشتم . خطوط ساده و انحناهای شتاب زده ای که یه جور عجیبی آدم رو مبهوت خودش می کنه . موش ٬ گربه ٬ ماهی ٬ سنجاق قفلی ٬ یه چیزایی که هِی تکرار می شن و از همه جالب* تر اینکه بعضی از طرح هاش رو بعید می دونم تو چاپ های جدید بشه پیدا کرد ... خوراک سانسورچی ها !

* جالب : چون مثلاً یه کتاب نایاب دستم اومده ٬ همین !

اشکال کار اینه که همیشه چیزهای خوب وقتی به دستت می رسن که تو درس داری و وقت نداری ! مثل اون کتاب فوق العاده ای که دو هفته پیش استاد موسیقی م بهم داد که بخونم : "آن هنگام که دایره نوازان زن بودند" ٬ نوشته ی یه پروفسور خوش تیپ امریکایی که یه عکس خوشگلی ازش پشت جلد بود و من نرسیدم (یا نخواستم برسم) که کامل بخونمش و به زندگینامه ی نویسنده بسنده کردم و این طوری مثلاً وجدان خودم رو آسوده کردم که من درس دارم و وقت کم دارم و برای این کتاب و کتاب های مثل این بعدها فرصت زیاده و از این خزعبلات بی سر و ته ای که راه توجیه رو خوب هموار می کنه . 

"من از این مرد خیلی خوشم می آید." منوچهر نیستانی یه جایی از کتاب راجع به شاپور نوشته . یاد تستیمونیال هایی که تو یاهو ۳۶۰ واسه هم می نویسن افتادم !

.

.......................................................

"جمعیت"

باز هم ستاره ها بی شمارترند

و ما هنوز می شماریم

داشتن را و نداشتن را ٬

آمدن را و رفتن را .

.

زندگی نجوم نبود

و ما منجم زیستیم ؛

و ستاره ها همچنان بی شمار ماندند ٬

و ما هر یک عددی شدیم

و به ستاره ای آویختیم .

***

پرادیپ اوماشانکار - شاعر هندی

.

.......................................................

.

در واقعه بدیدم ٬ کز قند تو چشیدم

با آن نشان که گفتی ٬ این بوسه نام زد را

.

.......................................................

 

نيلوفر

جمعه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٦

A heart is a fist covered in blood

.

همه ی این ها را می دانم ٬ ولی می دانم که چیز دیگری هم هست . تقریباً هیچ .

.

......................................................

.

تحت تأثیر فیلم بود یا هر چی ٬ شمردم میون حرف هاش سه بار گفت : "اگه چیزی رو با تموم وجودت بخوای کائنات تو رو به اون می رسونن." گفتم : کائنات تو رو به چیزی نمی رسونن ٬ مگه خودت بخوای که برسی . دوباره از فیلم شاهد آورد ٬ همون ٬ تحت تأثیر فیلم بود ٬ سینما ماوراء یا یه همچین چیزی ٬ ما که چهارمون خوب نمی گیره : "پسربچه هه دوچرخه رو می خواست ٬ هر روز می رفت تماشاش می کرد ٬ تا اینکه یه روز دید دوچرخه تو ویترین نیست ٬ پکر شد برگشت خونه ٬ دید پدربزرگش دوچرخه رو واسه ش خریده..."  گفتم : این اثر کائنات نیست ٬ یکی از احتمالاته ٬ یکی از امکان های دنیا که از اراده ی بشر خارجه . گفت : این یعنی همون کائنات .

.

.......................................................

یک ــ مطمئن نیستم .

دو ــ فکرم ناخواسته پر می کشه طرف ندا و عقاید ناتورالیستی ش . طرف بحث های تموم نشدنی مون ... شب های تا صبح نشستن و گفتن و شنیدن و خندیدن و خمیازه کشیدن و "تموم نشدن" . چه پرواز باشکوهی داره فکر ... حیف که تا می آیی لذت ش رو مزه کنی تغییر مسیر می ده و یادت می ندازه که دیگه تو خوابگاه نیستی ... درس ت تموم شده .

سه ــ اشکالی که نداره ؟ می خوام نقل قول کنم :

« آدم های حرفه ای در تجربه ؟ آنها زندگیشان را به حال کرخ و خواب آلود خِرخِر کشیده اند ٬ هول زنان و بی تاب ازدواج کرده اند و الله بختکی بچه پس انداخته اند . آنها به آدم های دیگر توی کافه ها ٬ توی عروسیها ٬ و توی عزاها برخورده اند . گاهی که در گرداب گیر افتاده اند دست و پا زده اند بدون آنکه بدانند چه بر سرشان آمده است . هر چه دور و برشان رخ داده است خارج از دیدرس شان آغاز شده و به پایان رسیده است ... و بعد ٬ نزدیکهای چهل سالگی ٬ افکار حقیر لجوجشان و چند ضرب المثل را تجربه نام می گذارند ٬ شروع می کنند که ادای ماشین پخش کننده ء اتوماتیک را درآورند ؛ سکه ای در شکاف سمت چپ بیندازید و قصه هایی پوشیده در لای کاغذ نقره ای بیرون می آید ؛ سکه ای در شکاف سمت راست بیندازید و اندرزهای گرانبهایی گیرتان می آید که مثل کارامل ِ نرم به دندانها می چسبد . »

از "تهوع" ٬ که این روزها مجذوبش ام .

.

......................................................

.

مزاحم شما شدم

می دانم !

تنها چراغ را روشن می کنم

گل ها را در گلدان می گذارم

پنجره را باز می کنم

و بعد می روم ...

.

سنت اگزوپری

.

.......................................................

چهار ــ فکر می کنم که ... همین .

.......................................................

.

یار شدم ٬ یار شدم ٬ با غم تو یار شدم

تا که رسیدم بر تو ٬ از همه بیزار شدم

.

.......................................................

نيلوفر

شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦

things are going to slide

 

.

... از ستیغ جدا شدیم

من به خاک آمدم و بنده شدم

تو بالا رفتی و خدا شدی .

.

.....................................................

ی

ک

.

تو نمی تونی جلو ورود آدم ها رو به زندگی ت بگیری ٬ مگه اینکه یه حصار دور خودت بکشی و نه خودت پات رو ازش بیرون بذاری و نه کسی بتونه پاش رو اون تو بذاره . تازه اینم گرچه به حرف میاد بعید می دونم عملی باشه . نتیجه اینکه بالا بری پایین بیایی آدم ها وارد زندگی تو می شن ــ زندگی شخصی تو ــ و این طوری تقابل و تعامل و خیلی چیزهای دیگه که اکثراً با "ت" شروع می شه پیش میاد ( تعاون ٬ تقارن ٬ تصادم ٬ تراخم(!) و ... ) . اینه که مفهوم "تو" در کنار مفهوم "دیگران" معنا پیدا می کنه . فردگرا باشی ٬ درون گرا ٬ از اجتماع گریزان یا هر چی ٬ نمی تونی منکر اهمیت این "دیگران" بشی . 

حالا فرض کن توی این "ت" بازار یکی پیدا شه و با اسم شریف ِ دوست یا همکار یا همکلاسی یا هر اسم دیگه ای وارد زندگی تو بشه . اول ش همه چیز خوشایند و مطلوب ه ؛ اما بعد از یه مدت احساس عجیبی بهت دست می ده ... احساس اینکه اعتماد به نفس تو داره ذره ذره تحلیل می ره و اعتماد به نفس طرف مقابل با روند خیره کننده ای رو به افزایش ه ٬ ساده تر بگم : احساس نردبون بودن . انگار یکی ازت گرفته و داره بالا می ره ... و تو هی خم می شی ... این قضیه توی خیلی از ارتباط های دو طرفه پیش میاد ٬ یعنی جریانی که اساساً باید دو طرفه باشه می شه یک طرفه . یک طرف دهنده ست و یک طرف گیرنده . شاید تا یه جاهایی هم پیش بره ٬ اما پایدار نیست ٬ چون بالاخره یک روز ذخیره ی انرژی ِ طرف ِ دهنده ته می کشه . اون وقت جریان خود بخود قطع می شه .

چطور می شه مانع یک طرفه شدن یه جریانِ دو طرفه شد ؟

.

.......................................................

د

و

.

نیچه ــ سارتر ــ جویس ــ سلینجر ٬ این روزهام رو پُر از تازگی و معنا می کنند .

.

.......................................................

.

گنجشکی

در پرواز از یک شاخه ی پر برف

اندکی آن را جنباند و

به امتناع از احساسی گنگ

سری تکان داد .

.

کمی برف از شاخه فرو ریخت

به زودی

بهمنی خواهد بود .

.

( ولادیمیر هولان ٬ اهل جمهوری چک )

.......................................................

س

ه

.

یک "من" ِ گرفته و ناراحت ٬ یک "تو" ی خندون و شوخ طبع ٬ توی یه کافه ی خوشگل ٬ با نور ملایم ٬ حوالی ونک . گفتند و شنیدند و خندیدند ... از در کافه که بیرون می رفتند همه چیز مثل قبل بود ٬ آسمون همون آسمون و شهر همون شهر ... فقط "من" بود که دیگه گرفته و ناراحت نبود . انگار همه ی بغض هاش توی شلوغی میدون ونک ناپدید شده بود .  

گاهی قدرت یک تو بیشتر از هزار تا قرص آرام بخش و هزار تا فیلم کمدی و هزار تا شارژر فابریک نوکیاست .

.

"تو" ی عزیز من ٬ هنوز هم می شه وقتی می ری توی یه کافه پالتو یا مانتوت رو از تن ات در بیاری تا راحت باشی ؟ 

.

پ.ن : من رو نیلوفر صدا کنیم و تو رو ترلان .

.......................................................

یک لحظه هستم می کند ٬ یک لحظه پَستم می کند

یک لحظه مستم می کند ٬ خودکامه ی خماره ای

.......................................................

 

نيلوفر

چهارشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٦

we can word it out

 

.

هر چه به هیچ نزدیک تر ٬ بهتر .

.

.......................................................

یک...

اُستاد گفت : "هیچ چیز رو نمی شه فراموش کرد."

این یعنی همه چیز تو حافظه ی آدم می مونه ٬ حتی اگه بعد از مدتی کم رنگ بشه و تو فکر کنی که از حافظه ت پاک شده ٬ یه جایی اون گوشه موشه ها لونه کرده و جاش امن ه . درست مثل اینکه تو روی یه فایل رایت کلیک کنی و بعد هم دیلیت . این طوری مثلاً پاک ش کردی ٬ اما یادت نره که تو کله ت یه جایی هست که تموم فایل های دیلیت شده می رن اونجا و انبار می شن و گاهی هم می شه دوباره ری استورشون کرد  ... یعنی اون خاطره ی پاک شده شاید یه روز دوباره به بخش فعال ذهن ت برگرده و شاید هم هیچ وقت برنگرده و برای همیشه همون جا ساکت و آروم باقی بمونه تا در نهایت یک روز تو بمیری و اون خاطره رو هم با خودت ببری و این یعنی یه خاطره این توانایی رو داره که بعد از مرگ هم گریبانت رو رها نکنه !

این روزها به این فکر می کنم که چطور می شه گفته ی استاد رو نقض کرد . مطمئن نیستم ٬ اما تصور می کنم که این قضیه با توجه به قابلیت های آدمی و مسئله ی اختیار ــ که من ِ اگزیستانسیالیست بعد از گذران یک دوره جبرگرایی ِ شدید حالا بهش اعتقاد زیادی دارم ــ حتماً امکان پذیر ه . مثلاً شاید بشه بگردی تو کلّه ت و Recycle Bin ش رو پیدا کنی ٬ اون وقت دیگه پیدا کردنِ گزینه ی "Empty the Recycle Bin" کاری نداره .

.

......................................................

دو...

...

ــ قشنگه ٬ نَه ؟

+ اوهوم !

ــ از اینجا جدا می شه ٬ این قابل تعویض ه .

+ اوهوم !

ــ یه سال هم گارانتی داره .

+ اوهوم !

ــ ولی فِک نکنم تو یه سال چیزی ش بشه ... این یه عُمر بات می مونه .

+ اوهوم !

ــ چه هوای خوشگلی ...

+ اوهوم !

ــ نگفتی چند وقته جُدا شدین ... دوستش داشتی ؟

+ هوم ؟

.

.......................................................

.

گریز

این خاطره چندان تعریفی ندارد

اما چیزی بر آن نیفزوده ام ؛

بر زمین نشستند ٬ پیراهن هاشان را کندند

به هم نگاه نکردند ٬

یکی بر زمین دایره ای کشید ٬

دیگری می کوشید با خرده سنگی تیله بازی کند

سومی به ابرها می نگریست ٬ به عبور ابرها

من جامی تنها تصور کردم ٬ بر میزی در فضای باز

و همین کافی بود

کوله پشتی خالی ام را به جای بالش زیر سر گذاشته بودم

و زیر بازتاب های روشن جام چُرت می زدم .

.

یانیس ریتسوس ــ شاعر یونانی

.

......................................................

سه...

به حرف های تو خیلی فکر کردم شهریار . درست می گی ٬ وبلاگ محملی ه برای بازگو کردن اندیشه هایی که تو هیچ کتابی نمی شه پیداشون کرد . جایی برای بیان عقیده هایی که مال من هستند و بس ٬ و اینجا فرصتی ه که این عقیده ها رو با تو و دیگران در میون بذارم .... اما ٬ آیا نوشتن از تجربه های کوچیک و ناچیزی که رو به رو شدن با بعضی شون برای من اتفاق های بزرگی محسوب می شه نمی تونه راهی باشه برای ابراز عقایدم ؟  حتماً تو هم معتقدی که برای بیان دیدگاه های شخصی الزامی نیست در اینکه جمله هات رو با "من فکر می کنم که" یا "به نظر من"  شروع کنی ٬ مگه نه ؟ گاهی می شه طرز فکرت رو با نوشتن جمله ای که اون روز از کسی شنیدی و برای چند لحظه فکرت رو به خودش مشغول کرده نشون بدی ... یا با نوشتن از یه تجربه ی شخصی ٬ بدون اینکه اشاره ای به پروسه ی اثر گذاری ِ اون تجربه در نظام فکری ت داشته باشی . من ٬ وقتی نویسنده ی یه وبلاگ شعری از یه شاعر ــ غیر از خودش ــ می نویسه ٬ نمی تونم بنا رو بر این بگذارم که این وبلاگ نویس ِ بیکار که چیزی برای گفتن نداشته یه شعر رو کپی کرده و تموم ٬ و متعاقباً تمایل ام رو برای خوندن از دست بدم . چیزی که نگاه من ِ خواننده رو دقیق می کنه علت انتخاب اون شعر از میون این همه شعر ه . اینکه چی توی اون شعر خاص بوده که برای نویسنده ی وبلاگ مهم بوده و مُجاب ش کرده به انتخاب ... همون شعر کُپی شده می تونه بهترین وسیله باشه برای راه بردن به درونیات نویسنده ش . نمی تونه ؟

با همه ی این ها ٬ حرف هات رو می پذیرم و یادم می مونه که تلاش کنم برای روشن تر بودن ؛ گرچه تا امروز هم همه ی سعی ام بر این بوده که از بازی های زبانی و واژه پردازی های بی جهت دور باشم و در یک کلام "ساده" بنویسم .

.

.......................................................

.

ناقوس تن شکستی ٬ ناموس عقل بشکن

مگذار کان مزوّر ٬  پیدا کند نشان ها

.

.......................................................

 

نيلوفر

شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦

what a day, to take to a wild child

.

ــ می دونی چیه ...؟

ــ آره می دونم . ساعت چنده ؟

..................................................

ی..ک

درک رابطه ی عمیق و قشنگی که بین ادبیات و موسیقی هست احساس خوشایندی داره . این دو تا بیشتر از هر دو تا چیز دیگه تو این دنیا به هم نزدیک و به هم مربوط اند . اونقدر که دلت نمی خواد به این فکر کنی که کدوم اول قرار می گیره یا کدوم منشأ پیدایش اون دیگری شده ...

ریچل پورتمن برای ساخت اُپرای شازده کوچولو به صحرای موکوران سفر کرد ٬ با شتر ٬ تا صدای شن ها رو تو باد بشنوه ٬ تا سکوت صحرا و احساس واقعی خلبان و شازده کوچولو رو تو اون ناکجا آباد درک کنه . و نتیجه ی این سفر و اون همه تلاش شد یه کار بزرگ . اونقدر بزرگ که با یک نگاه به چهره ی جوزف مک منرز ــ که حقیقتاً انتخاب فوق العاده ای برای اجرای نقش شازده کوچولو بوده ــ می تونی خودت رو تو اون فضا حس کنی و آرزو کنی اگه شده فقط واسه چند دقیقه جای خلبان باشی تا بتونی از نزدیک با این فیلسوف کوچولوی مو طلایی که ظریف ترین واقعیت ها رو با ساده ترین جمله ها بیان می کنه حرف بزنی .

اجرای گروه کُر ــ ۳۸ کودک و ۱۰ بزرگسال ــ هم فوق العاده ست . اُپرای شازده کوچولو درست همونی ه که باید باشه . نمی شه زیباتر از این که هست تصورش کرد ... شاعرانه ترین بازآفرینی ِ شازده کوچولوی سنت اگزوپری .

.

.......................................................

د..و

تابستونِ گذشته بود . دانیال هر بار که می اومد کلاس یه شاخه گل که تو راه چیده بود می آورد برام ٬ نوع گل بستگی داشت به اینکه تو مسیر چی به دستش برسه ٬ از گل سرخ گرفته تا گل های سفید کوچولویی که پای بعضی دیوارهای قدیمی در میان و هیچ کس هم که بهشون آب نده باز زنده می مونند و سبزند .

دیروز بود . عرفان دستِ مُشت شده ش رو جلوی صورتم باز کرد : برام یه کرم خاکی آورده بود !

.

هیچ قانونی مبنی بر اینکه یه شاخه گل می تونه یه معلم رو بیشتر خوشحال کنه یا یه کرم خاکی وجود نداره .

.

.......................................................

.

برادرم یه خلبان بود

یه روز یه نقشه بهش دادن

ساکش رو بست و

رفت که رفت به سمت جنوب .

.

برادرم یه فاتح ه

مردم ما هم جا کم دارن

به دست آوردن زمین و خاک

یه رویای قدیمی ه برامون .

.

جایی رو که برادرم فتح کرد

می شه با متر اندازه گرفت

طولش هست یه متر و هشتاد

عمقش هم یه متر و پنجا .

.

برشت

.......................................................

س..ه

برای کسی مثل من که اعتقاد چندانی به کارهای نویسنده ها و شُعرای تازه کار نداره و شاهکارها و کلاسیک ها رو ترجیح می ده ٬ خوندن داستان کوتاهی که ساناز نوشته یه اتفاق بود . از اون اتفاق ها که بعد از وقوع ش دوست داری از مُسبب ش تشکر کنی ! "یادم نیست" تصویر درون آشفته ی آدمی ه که با همه ی از این شاخ به اون شاخ پریدن های بی وقفه ش همراه ش می شی و حتی گاهی برای اینکه ازش عقب نمونی تو هم باهاش می پَری و درست به آخرین خط که می رسی خودت رو می بینی با لباس آبی ِ یه بیمارستان روانی . شاید سوژه ی انتخابی ش به قولی خیلی بدیع نباشه ٬ اما شیوه ی پرداخت ش قوی و گیرا ست .

ساناز ِ نویسنده ی نازنین من ٬ کارت عالی بود . 

.

.

Private Pyle, you are so ugly , you are uglier than a modern art masterpiece

!

sergent Hartman - Full Metal Jacket

.

آخه آدم چی بگه ؟!

.......................................................

.

جان ریخته شد بر تو ٬ آمیخته شد با تو

چون بوی تو دارد جان ٬ جان را هله بنوازم

.

.......................................................

  

  

 

نيلوفر

چهارشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٦

you see, I'm not naive

.

رفیق ٬ می خواهم

اسبم را با خانه ات عوض کنم ٬

زینم را با آینه ات ٬

و خنجرم را با پتوی تو .

.......................................................

ی.ک.

خیلی نمی گذره از روزهایی که توی کلاسش می نشستی و دفترت جلوت باز بود و همون طور که می شنیدی تند تند نُت بر می داشتی . وسط حرف هاش سوال نباید می پرسیدی ٬ عصبانی می شد ٬ همیشه هم دلهره داشتی ٬ بَس که بداخلاق بود ! هیچ بعید نبود که یهو ازت یه سوالی بپرسه و تو گیر کُنی و اون وقت ... اما همون موقع ها هم خیلی می خواستی ش ٬ با همه ی بداخلاق بودنش . وقتی قرار شد از دانشگاه و بعدش هم از ایران بره اونقدر با بچه ها دویدید و این در و اون در زدید تا نگه ش داشتید . کم یاد نگرفتی ازش ...  "هامون" رو با هم نگاه کردید و روانکاوانه نقدش کردید ٬ از "سگ کُشی" حرف زدید و نقد فمینیستی رو یاد گرفتی ٬ "نهانخانه ی دل" ِ بیژن بیژنی رو با هم گوش دادید و فهمیدی فُرمالیسم یعنی چی ٬ یونگ رو شناختی ٬ فروید رو ٬ رولان بارت رو ٬ فوکو رو ٬ نورمن هالند رو ٬ ژاک دریدا رو .... خلاصه با کلی آدم جدید آشنا شدی که همین آشنایی کوچیک واسه ت یه دنیا ارزش داشت . و همه ی این ها رو مدیون اون هستی ٬ با همه ی بداخلاق بودنش !

امروز که برای شنیدن سخنرانی ش راجع به فلسفه و نقد ادبی رفتم کاغذ کم آوردم واسه نُت برداشتن . امروز دوباره یادم اومد که این مَرد یه اندیشمند واقعی ه ٬ یه دانشمند ٬ با همه ی بداخلاق بودنش !

.

......................................................

د.و.

آنجلو بادالامنتی رو بیشتر از همه به خاطر Straight Story ش دوست دارم . حس عجیبی داره برام این آهنگ ٬ یه چیزی بین خوشی و غم ٬ یه اندوه نشاط آمیز ٬ یه حس نوستالژیک وصف نشدنی . و چیزی که هنوز علتش رو درک نکردم اشتیاقی ه که موقع تماشای آسمون به شنیدن این آهنگ دارم . تو یه فضای باز ٬ ترجیحاً مرتفع ٬ با یه آسمون آفتابی . مکمل زیبایی این فضای رویایی هیچی نمی تونه باشه جز همین کانتری والتز بی نظیر .

.

.......................................................

.

اگر فرصت بود

کیمیای تو

مرا طلا می کرد

اما فرصت نبود ...

تو رفتی

من طلا نشدم

و کسی راز کیمیای تو را نفهمید ...

.

.......................................................

س.ه.

جمعه . تو . همکارها . کوه . رودخونه . شقایق های سُرخ . بدمینتون . آواز . وسطی . پاسور . تُخمه . گُل یا پوچ . جوجه کباب . استُپ هوایی . دلستر . عکس . آب بازی ....

همه ی این ها یعنی یه جمعه که اصلاً خاکستری نیست . یعنی بعضی وقت ها یه جمعه می تونه روز بد و بی حوصلگی نباشه . یعنی یه جمعه می تونه خیلی باحال باشه . حتی اگه شب ش از پا درد خوابت نبره و فرداش نتونی قیافه ی آفتاب سوخته ی خودت رو تو آیینه نگاه کنی .

تصور کن بچه های آموزشگاه معلم هاشون رو تو اون حال ببینن که دارن استُپ هوایی بازی می کنن و همدیگه رو زرافه و راسو و مارمولک و ... صدا می زنن !

.

.......................................................

.

هین کژ و راست می روی ٬ باز چه خورده ای ؟ بگو

مست و خراب می روی ٬ خانه به خانه  کو به کو

با که حریف بوده ای ؟   بوسه ز که ربوده ای ؟

زلف که را گشوده ای ؟ حلقه به حلقه  مو به مو

.

.......................................................

فرصت کردید بخونید :

کلاغ پر در میدان غاز

نيلوفر

پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦

repent ... repent

.

نمی بایست خودت را زیاد بپوشانی . باید راه سرما را کمی باز بگذاری تا نزدیکت شود ٬ حتی باید بگذاری کمی یخ بزنی تا احساس کنی که گرچه بیست سال دراز از عمرت می گذرد با پاکی فاصله ای نداری .

.....................................................

یک .

یادمه گفته بودم از اون بند نامرئی عجیب و غریبی که از این سر تا اون سر امتداد داره و همه چیز رو به هم وصل می کنه ٬ همه چیز رو . این طوری که اگه این سرشو بگیری و جلو بری می تونی حتم داشته باشی که تا چند قدم دیگه می رسی به یه چیزی که اصلاً انتظارشو نداری ٬ اما واسه ت آشناست . چون دیروز ٬ یا پریروز ــ خیلی اگه دور باشه یه هفته پیش ــ باهاش رو به رو شدی . تو یه صفحه از یه کتاب ٬ تو یه صحنه از یه فیلم ٬ تو صحبتای یه دوست ٬ یا حتی تو خوابی که دیشب دیدی . خلاصه اینکه واسه ت آشناست . این طوریه که تو این دنیا و تو این زندگی اصولاً هیچ چیز غیر منتظره نیست .

حکایت پُست قبلیه که از دوستی گوست داگ و ریموند نوشتم ٬ از اینکه یکی انگلیسی حرف می زنه و یکی فرانسه و از اینکه با وجود این غیر هم زبونی خوب دوستایی هستن واسه هم . اینو داشته باش تا دیروز که تو اتوبوس خداحافظ گاری کوپر دستم بود و صفحه ی اول رو که خوندم و ورق زدم رسیدم به اینجا :

"دیوار زبان میانشان بالا رفته بود . دیوار زبان وقتی کشیده می شود که دو نفر به یک زبان حرف می زنند . آن وقت دیگر مطلقاً نمی توانند حرف هم را بفهمند ."

خوشمزه ش اینجاس که می تونی مطمئن باشی که هیچ کدوم از سوالات بی جواب نمی مونه . یعنی بالاخره یه روزی یه جایی جوابتو می گیری . شاید جایی یا وقتی که اصلاً انتظارشو نداری .

باید اعتراف کرد که تو این یک مورد کار ِ آفرینش رو خیلی هنرمندانه انجام داده .

.

.......................................................

دو .

دارم به نقاشی های امپرسیونیستی علاقه مند می شم . دارم خیلی علاقه مند می شم ! حتی از اکسپرسیونیستی ها هم بیشتر . دارم می فهمم انگار ... کم کم ...

.

.......................................................

.

... عنکبوتی درشت است

تهیگاهش او را

باز می دارد از سر

و من

به چشمان ناپیدای او می اندیشیده ام

به پاهای بسیارش ...

چه درد غریبی ...

....

سزار وایه خو - پرو

.......................................................

سه .

تو وایسی بین دو تا ستون بتُنی و ادای هامفری بوگارت تو کازابلانکا رو درآری اونجا که تو ایستگاه قطار اون نامه رو خوند . من ریسه برم از خنده . هامفری بوگارت به رو به رو نگاه کرد ٬ تکیه داده به در قطار ٬ و نامه رو پرت کرد به کنار . من ریسه برم از خنده . تو خوشحال شی . تکیه بدی به یکی از ستون ها ٬ خیره شی به رو به رو ٬ نامه ی خیالی رو پرت کنی . من بخندم . تو خوشحال شی ...

.

.......................................................

.

اندیشه کن از آنها ٬ کاندیشه هات دانند

کم جو وفا از اینها ٬ چون بی وفات کردند

.

.......................................................

 

نيلوفر

 

 

Copyright 2005 Sentinel

online
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">