repent ... repent

.

نمی بایست خودت را زیاد بپوشانی . باید راه سرما را کمی باز بگذاری تا نزدیکت شود ٬ حتی باید بگذاری کمی یخ بزنی تا احساس کنی که گرچه بیست سال دراز از عمرت می گذرد با پاکی فاصله ای نداری .

.....................................................

یک .

یادمه گفته بودم از اون بند نامرئی عجیب و غریبی که از این سر تا اون سر امتداد داره و همه چیز رو به هم وصل می کنه ٬ همه چیز رو . این طوری که اگه این سرشو بگیری و جلو بری می تونی حتم داشته باشی که تا چند قدم دیگه می رسی به یه چیزی که اصلاً انتظارشو نداری ٬ اما واسه ت آشناست . چون دیروز ٬ یا پریروز ــ خیلی اگه دور باشه یه هفته پیش ــ باهاش رو به رو شدی . تو یه صفحه از یه کتاب ٬ تو یه صحنه از یه فیلم ٬ تو صحبتای یه دوست ٬ یا حتی تو خوابی که دیشب دیدی . خلاصه اینکه واسه ت آشناست . این طوریه که تو این دنیا و تو این زندگی اصولاً هیچ چیز غیر منتظره نیست .

حکایت پُست قبلیه که از دوستی گوست داگ و ریموند نوشتم ٬ از اینکه یکی انگلیسی حرف می زنه و یکی فرانسه و از اینکه با وجود این غیر هم زبونی خوب دوستایی هستن واسه هم . اینو داشته باش تا دیروز که تو اتوبوس خداحافظ گاری کوپر دستم بود و صفحه ی اول رو که خوندم و ورق زدم رسیدم به اینجا :

"دیوار زبان میانشان بالا رفته بود . دیوار زبان وقتی کشیده می شود که دو نفر به یک زبان حرف می زنند . آن وقت دیگر مطلقاً نمی توانند حرف هم را بفهمند ."

خوشمزه ش اینجاس که می تونی مطمئن باشی که هیچ کدوم از سوالات بی جواب نمی مونه . یعنی بالاخره یه روزی یه جایی جوابتو می گیری . شاید جایی یا وقتی که اصلاً انتظارشو نداری .

باید اعتراف کرد که تو این یک مورد کار ِ آفرینش رو خیلی هنرمندانه انجام داده .

.

.......................................................

دو .

دارم به نقاشی های امپرسیونیستی علاقه مند می شم . دارم خیلی علاقه مند می شم ! حتی از اکسپرسیونیستی ها هم بیشتر . دارم می فهمم انگار ... کم کم ...

.

.......................................................

.

... عنکبوتی درشت است

تهیگاهش او را

باز می دارد از سر

و من

به چشمان ناپیدای او می اندیشیده ام

به پاهای بسیارش ...

چه درد غریبی ...

....

سزار وایه خو - پرو

.......................................................

سه .

تو وایسی بین دو تا ستون بتُنی و ادای هامفری بوگارت تو کازابلانکا رو درآری اونجا که تو ایستگاه قطار اون نامه رو خوند . من ریسه برم از خنده . هامفری بوگارت به رو به رو نگاه کرد ٬ تکیه داده به در قطار ٬ و نامه رو پرت کرد به کنار . من ریسه برم از خنده . تو خوشحال شی . تکیه بدی به یکی از ستون ها ٬ خیره شی به رو به رو ٬ نامه ی خیالی رو پرت کنی . من بخندم . تو خوشحال شی ...

.

.......................................................

.

اندیشه کن از آنها ٬ کاندیشه هات دانند

کم جو وفا از اینها ٬ چون بی وفات کردند

.

.......................................................

 

/ 44 نظر / 133 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرد پاییزی

نمی بایست زیاد خودت را بپوشانی؟! چی چی رو نمی بایست زیاد خودت رو بپوشانی؟!!! مگه خبر نداری دارن با بدحجابی مبارزه می کنن!!! بپوشون خودت رو نیلو... بپوشون... حداقل بذار کمی آب‌ها از آسیاب بی افته بعد... هی... راستی... دل منم برات تنگ شده... و برای خودم...

يه مرد اميدوار

يه کم شاعر مذهبی بشم؟ گفت پيغمبر به اصحاب کبار...تن مپوشانيد از باد بهار در مورد اون ريسمونه...من خيلی قبول دارم اين تحليلتون رو. اين حس پيوستگی گاهی واقعا آدم را ميخکوب می‌کنه...شايد هم ترسی دلنشين

مجتبی (شاسوسا)

سلام ....اما من هنوز به رئال بيشتر از همه سبک ها علاقه دارم!!!خوبی نيلو؟؟؟؟دلتنگتم!!!!خونه رو عوض کردما.............

آرمی

کجاهايی نیلوی خوب من ؟؟ من به روزم ...

سودا

و من باز به دنبال زبانی می گردم که مطمئنم کند از آنچيزی که می فهمم يا می فهمی؟!.... که درست بود يا نه!

مرد پاییزی

مثل اینکه این روزا من هم مثل تو دیگه نمی تونم برم بیرون... تو به خاطر بد حجاب بودنت، ‌منم به خاطر اینکه دارن اراذل و اوباش رو می گیرن. بهت خندیدم،‌ این بلا سرم اومد!

کيانا

کجایی خانومی... نيستی... دلم تنگ شده برات... راستی کامنتی که تو بلاگ بنفشه (کلاغ‌پر) گذاشته بودی ديدم. چه جالب که تو هم احساس منو داری... پس ميو ميو (يعنی منتظر یه پست جدید قشنگم. بای بای!!)

شراب سلطنتی

سلام . عرض شود از نوشته يک شما بسيار لذت بردم اما يادم نمياد در مورد دوستم گفته باشم؟ شما يادته؟ اينکه کجا هستم ميشه گفت همه جا و هيچ جا . در واقع زندگی مثل يه تابع سينوسی ميمونه که يا در اوج هستيم يا در قعر ! وقتی در مسير اوجيم نمي‌فهمیم کی تموم میشه و وقتی در مسیر قعریم ناراحت و نگران که به اوج برگردیم ! موفق و شاد

خرس

گاهی وقتا بی دليل شروع ميکنی به نق زدن سر خودت که چرا اين اينجوريه يا اون اونجور يا هر چيزی که تو دنيا هست. کم کم نق زدن وسيع و وسيع تر ميشه تا حدی که تمام وجودت از نوک انگشت شست پات تا نوک موهای نصفه نيمه ريخته‌ت ميشه نق اون موقع ديگه نه کسی رو ميبينی نه ميفهمی ميشی يه الاغ واقعی تا وقتی که دوز نق خونت پايين بياد و بفهمی چه غلطی کردی يه مقدار دير شده چون همه جونورای اطرافت از فيل و موش و ميمون و کانگرو تا مارمولک ديگه به تو که اين همه زيادی آدم شدی اعتماد ندارن. خوب حالا بهتر نيست خرس بودن رو از سر بگيری؟