things are going to slide

 

.

... از ستیغ جدا شدیم

من به خاک آمدم و بنده شدم

تو بالا رفتی و خدا شدی .

.

.....................................................

ی

ک

.

تو نمی تونی جلو ورود آدم ها رو به زندگی ت بگیری ٬ مگه اینکه یه حصار دور خودت بکشی و نه خودت پات رو ازش بیرون بذاری و نه کسی بتونه پاش رو اون تو بذاره . تازه اینم گرچه به حرف میاد بعید می دونم عملی باشه . نتیجه اینکه بالا بری پایین بیایی آدم ها وارد زندگی تو می شن ــ زندگی شخصی تو ــ و این طوری تقابل و تعامل و خیلی چیزهای دیگه که اکثراً با "ت" شروع می شه پیش میاد ( تعاون ٬ تقارن ٬ تصادم ٬ تراخم(!) و ... ) . اینه که مفهوم "تو" در کنار مفهوم "دیگران" معنا پیدا می کنه . فردگرا باشی ٬ درون گرا ٬ از اجتماع گریزان یا هر چی ٬ نمی تونی منکر اهمیت این "دیگران" بشی . 

حالا فرض کن توی این "ت" بازار یکی پیدا شه و با اسم شریف ِ دوست یا همکار یا همکلاسی یا هر اسم دیگه ای وارد زندگی تو بشه . اول ش همه چیز خوشایند و مطلوب ه ؛ اما بعد از یه مدت احساس عجیبی بهت دست می ده ... احساس اینکه اعتماد به نفس تو داره ذره ذره تحلیل می ره و اعتماد به نفس طرف مقابل با روند خیره کننده ای رو به افزایش ه ٬ ساده تر بگم : احساس نردبون بودن . انگار یکی ازت گرفته و داره بالا می ره ... و تو هی خم می شی ... این قضیه توی خیلی از ارتباط های دو طرفه پیش میاد ٬ یعنی جریانی که اساساً باید دو طرفه باشه می شه یک طرفه . یک طرف دهنده ست و یک طرف گیرنده . شاید تا یه جاهایی هم پیش بره ٬ اما پایدار نیست ٬ چون بالاخره یک روز ذخیره ی انرژی ِ طرف ِ دهنده ته می کشه . اون وقت جریان خود بخود قطع می شه .

چطور می شه مانع یک طرفه شدن یه جریانِ دو طرفه شد ؟

.

.......................................................

د

و

.

نیچه ــ سارتر ــ جویس ــ سلینجر ٬ این روزهام رو پُر از تازگی و معنا می کنند .

.

.......................................................

.

گنجشکی

در پرواز از یک شاخه ی پر برف

اندکی آن را جنباند و

به امتناع از احساسی گنگ

سری تکان داد .

.

کمی برف از شاخه فرو ریخت

به زودی

بهمنی خواهد بود .

.

( ولادیمیر هولان ٬ اهل جمهوری چک )

.......................................................

س

ه

.

یک "من" ِ گرفته و ناراحت ٬ یک "تو" ی خندون و شوخ طبع ٬ توی یه کافه ی خوشگل ٬ با نور ملایم ٬ حوالی ونک . گفتند و شنیدند و خندیدند ... از در کافه که بیرون می رفتند همه چیز مثل قبل بود ٬ آسمون همون آسمون و شهر همون شهر ... فقط "من" بود که دیگه گرفته و ناراحت نبود . انگار همه ی بغض هاش توی شلوغی میدون ونک ناپدید شده بود .  

گاهی قدرت یک تو بیشتر از هزار تا قرص آرام بخش و هزار تا فیلم کمدی و هزار تا شارژر فابریک نوکیاست .

.

"تو" ی عزیز من ٬ هنوز هم می شه وقتی می ری توی یه کافه پالتو یا مانتوت رو از تن ات در بیاری تا راحت باشی ؟ 

.

پ.ن : من رو نیلوفر صدا کنیم و تو رو ترلان .

.......................................................

یک لحظه هستم می کند ٬ یک لحظه پَستم می کند

یک لحظه مستم می کند ٬ خودکامه ی خماره ای

.......................................................

 

/ 53 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهنام(پسر آفتاب)

خداوندا مرا آرامشی نیست برای این دلم آسایشی نیست به هر قبله که رو کردم خیری ندیدم به غیر از تو مرا نیایشی نیست سلام خوبی؟؟؟ شرمنده های فراوان بابت دیر امدنم و ممنون که بهم سر زدی آپم خوشحال میشم بهم سر بزنی موفق باشی خدا حافظ[بدرود]

بهروز

البته متن هات ارزش چندین و چند بار خوندن و خوندن و فکر کردن رو داره. اما دوست دارم بیشتر و بیشتر و بیشتر بنویسی

علی(آدمکها)

با آنكه دل از دست تو آزار كشيد تركم مكن اي ستاره ي صبح اميد.. محبوب تر از پيش از آن رو شده اي تا كور شود هرانكه نتواند ديد ..

داريوش ربيعی

سلام بعد از اينهمه دوري؛ آدما ميان و به ظاهر ميرن ولی هميشه بار سنگين يا سبکی روی دوشت باقی ميذارن بعضی وقتها شيرين؛بعضی وقتا تلخ و آدميزاد هميشه با اين بار زنده است و زندگی ميکنه

وحید

سلام .. من دوباره اومدم ... خوشحالم که وبلاگتو دوباره ديدم ... منتظرتم .. راستی يه وبلاگ ديگه هم دارم که لينکش تو وبلاگم هست ... (جنت الماوی) ... يا حق ....

حسين

دلا غافل ز سبحانی ... چه حاصل ...

امیر

دوروود بازم غیبت کبری شروع شده !!!

شیدا

نیلوفر عزیز با همه ی این حرفها به قول گراهام گرین عزیز: "در هر گونه روابط بشری نا گزیر رنجی و دردی وجود دارد-رنجی که تحمل میشود و رنجی که تحمیل میگردد.چه احمق است آنکه از تنهایی می گریزد..."