we can word it out

 

.

هر چه به هیچ نزدیک تر ٬ بهتر .

.

.......................................................

یک...

اُستاد گفت : "هیچ چیز رو نمی شه فراموش کرد."

این یعنی همه چیز تو حافظه ی آدم می مونه ٬ حتی اگه بعد از مدتی کم رنگ بشه و تو فکر کنی که از حافظه ت پاک شده ٬ یه جایی اون گوشه موشه ها لونه کرده و جاش امن ه . درست مثل اینکه تو روی یه فایل رایت کلیک کنی و بعد هم دیلیت . این طوری مثلاً پاک ش کردی ٬ اما یادت نره که تو کله ت یه جایی هست که تموم فایل های دیلیت شده می رن اونجا و انبار می شن و گاهی هم می شه دوباره ری استورشون کرد  ... یعنی اون خاطره ی پاک شده شاید یه روز دوباره به بخش فعال ذهن ت برگرده و شاید هم هیچ وقت برنگرده و برای همیشه همون جا ساکت و آروم باقی بمونه تا در نهایت یک روز تو بمیری و اون خاطره رو هم با خودت ببری و این یعنی یه خاطره این توانایی رو داره که بعد از مرگ هم گریبانت رو رها نکنه !

این روزها به این فکر می کنم که چطور می شه گفته ی استاد رو نقض کرد . مطمئن نیستم ٬ اما تصور می کنم که این قضیه با توجه به قابلیت های آدمی و مسئله ی اختیار ــ که من ِ اگزیستانسیالیست بعد از گذران یک دوره جبرگرایی ِ شدید حالا بهش اعتقاد زیادی دارم ــ حتماً امکان پذیر ه . مثلاً شاید بشه بگردی تو کلّه ت و Recycle Bin ش رو پیدا کنی ٬ اون وقت دیگه پیدا کردنِ گزینه ی "Empty the Recycle Bin" کاری نداره .

.

......................................................

دو...

...

ــ قشنگه ٬ نَه ؟

+ اوهوم !

ــ از اینجا جدا می شه ٬ این قابل تعویض ه .

+ اوهوم !

ــ یه سال هم گارانتی داره .

+ اوهوم !

ــ ولی فِک نکنم تو یه سال چیزی ش بشه ... این یه عُمر بات می مونه .

+ اوهوم !

ــ چه هوای خوشگلی ...

+ اوهوم !

ــ نگفتی چند وقته جُدا شدین ... دوستش داشتی ؟

+ هوم ؟

.

.......................................................

.

گریز

این خاطره چندان تعریفی ندارد

اما چیزی بر آن نیفزوده ام ؛

بر زمین نشستند ٬ پیراهن هاشان را کندند

به هم نگاه نکردند ٬

یکی بر زمین دایره ای کشید ٬

دیگری می کوشید با خرده سنگی تیله بازی کند

سومی به ابرها می نگریست ٬ به عبور ابرها

من جامی تنها تصور کردم ٬ بر میزی در فضای باز

و همین کافی بود

کوله پشتی خالی ام را به جای بالش زیر سر گذاشته بودم

و زیر بازتاب های روشن جام چُرت می زدم .

.

یانیس ریتسوس ــ شاعر یونانی

.

......................................................

سه...

به حرف های تو خیلی فکر کردم شهریار . درست می گی ٬ وبلاگ محملی ه برای بازگو کردن اندیشه هایی که تو هیچ کتابی نمی شه پیداشون کرد . جایی برای بیان عقیده هایی که مال من هستند و بس ٬ و اینجا فرصتی ه که این عقیده ها رو با تو و دیگران در میون بذارم .... اما ٬ آیا نوشتن از تجربه های کوچیک و ناچیزی که رو به رو شدن با بعضی شون برای من اتفاق های بزرگی محسوب می شه نمی تونه راهی باشه برای ابراز عقایدم ؟  حتماً تو هم معتقدی که برای بیان دیدگاه های شخصی الزامی نیست در اینکه جمله هات رو با "من فکر می کنم که" یا "به نظر من"  شروع کنی ٬ مگه نه ؟ گاهی می شه طرز فکرت رو با نوشتن جمله ای که اون روز از کسی شنیدی و برای چند لحظه فکرت رو به خودش مشغول کرده نشون بدی ... یا با نوشتن از یه تجربه ی شخصی ٬ بدون اینکه اشاره ای به پروسه ی اثر گذاری ِ اون تجربه در نظام فکری ت داشته باشی . من ٬ وقتی نویسنده ی یه وبلاگ شعری از یه شاعر ــ غیر از خودش ــ می نویسه ٬ نمی تونم بنا رو بر این بگذارم که این وبلاگ نویس ِ بیکار که چیزی برای گفتن نداشته یه شعر رو کپی کرده و تموم ٬ و متعاقباً تمایل ام رو برای خوندن از دست بدم . چیزی که نگاه من ِ خواننده رو دقیق می کنه علت انتخاب اون شعر از میون این همه شعر ه . اینکه چی توی اون شعر خاص بوده که برای نویسنده ی وبلاگ مهم بوده و مُجاب ش کرده به انتخاب ... همون شعر کُپی شده می تونه بهترین وسیله باشه برای راه بردن به درونیات نویسنده ش . نمی تونه ؟

با همه ی این ها ٬ حرف هات رو می پذیرم و یادم می مونه که تلاش کنم برای روشن تر بودن ؛ گرچه تا امروز هم همه ی سعی ام بر این بوده که از بازی های زبانی و واژه پردازی های بی جهت دور باشم و در یک کلام "ساده" بنویسم .

.

.......................................................

.

ناقوس تن شکستی ٬ ناموس عقل بشکن

مگذار کان مزوّر ٬  پیدا کند نشان ها

.

.......................................................

 

/ 49 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرمی

سلام من تازه از سفر برگشتم با يک عالمه خاطره ٌ بد از اينکه حه بلاهايی سرم اومد ... اين مدت نمی تونم به علت مشغله زياد بنويسم و بروز کنم

آرمی

در مورد نوشته ات بايد بگم درست اين است که بگوييم در خافظه ما يک حيز هايی وول می خورند که نمی دونيم از حگونه ساخته شده اند و همين ها باعث می شوند که نتوانيم آنطوری که بايد و شايد از خاطر مان حذف کنيم البته ناگفته نماند که فراموشی در ذات ما انسانهای ناقص می باشد اگر کامل بوديم که ديگر فراموش نمی کرديم ...

آرمی

ميدونی اشکال کار ما ها رو ؟ اينه که زود قضاوت می کنيم و زود نظر می دهيم و قبل از حرف زدن فکر نمی کنيم . همین ها باعث خيلی از اين مشکلات ميشود ... بهر حال اين محيط وبلاگ باعث دوستی ها نيز ميشود هر حند عده ای کارذشان به کبی نيز رسيده است...

آرمی

البته منظورت که من نبودم که ؟؟ خوب من از خودم می نويسم و اين حرف ات رو هم قبول دارم که نوشتن وگفتن حتی برخی کلمات میتواند ما را شناسایی کند شاید کلمه ای و یا حرفی و یا شعری ...

ترلان

ما که بيخی شديم! چقدر همه همه چيو جدی ميگيرن.بابا اين روزا هم ميگذره..................

ساختن و سوختن

دلم گرفته از ین زمانه دلم تنگ است میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است... نميدونم چرا اما وفتی وارد وبلاگت ميشم خيلی چطوری بگم حال ميکنم اميدووارم موفق باشی

نيلوفر

برای ترلان : بيخی نشو جان من . م ی ا م . بيليو می ! تقصیر محبوبه س ! به جان تو .

نيلوفر

امان از اين محبوبه که هميشه همه چيز تقصير اونه ... !

صوفی صافی ضمير

يا حق سلام چند وقتی بود که می خواستم واست کامنت بذارم که نشد..يعنی سرم شلوغ بود و از اين حرفا...وبلاگت خيلی جالبه..از اون وبلاگای که من عاشقشون هستم...سينما و ادبيات همه زندگيمو پر کرده ...من بعد از دو ماه و اندی به روزم...به اميد ديدار يا علی

حسين جلال پور

سلام "من حرف می زنم" یا شعرها ادای مرا در می آورند؟ منتظر نظرات ارزشمندتون می مونم با سپاس.