A heart is a fist covered in blood

.

همه ی این ها را می دانم ٬ ولی می دانم که چیز دیگری هم هست . تقریباً هیچ .

.

......................................................

.

تحت تأثیر فیلم بود یا هر چی ٬ شمردم میون حرف هاش سه بار گفت : "اگه چیزی رو با تموم وجودت بخوای کائنات تو رو به اون می رسونن." گفتم : کائنات تو رو به چیزی نمی رسونن ٬ مگه خودت بخوای که برسی . دوباره از فیلم شاهد آورد ٬ همون ٬ تحت تأثیر فیلم بود ٬ سینما ماوراء یا یه همچین چیزی ٬ ما که چهارمون خوب نمی گیره : "پسربچه هه دوچرخه رو می خواست ٬ هر روز می رفت تماشاش می کرد ٬ تا اینکه یه روز دید دوچرخه تو ویترین نیست ٬ پکر شد برگشت خونه ٬ دید پدربزرگش دوچرخه رو واسه ش خریده..."  گفتم : این اثر کائنات نیست ٬ یکی از احتمالاته ٬ یکی از امکان های دنیا که از اراده ی بشر خارجه . گفت : این یعنی همون کائنات .

.

.......................................................

یک ــ مطمئن نیستم .

دو ــ فکرم ناخواسته پر می کشه طرف ندا و عقاید ناتورالیستی ش . طرف بحث های تموم نشدنی مون ... شب های تا صبح نشستن و گفتن و شنیدن و خندیدن و خمیازه کشیدن و "تموم نشدن" . چه پرواز باشکوهی داره فکر ... حیف که تا می آیی لذت ش رو مزه کنی تغییر مسیر می ده و یادت می ندازه که دیگه تو خوابگاه نیستی ... درس ت تموم شده .

سه ــ اشکالی که نداره ؟ می خوام نقل قول کنم :

« آدم های حرفه ای در تجربه ؟ آنها زندگیشان را به حال کرخ و خواب آلود خِرخِر کشیده اند ٬ هول زنان و بی تاب ازدواج کرده اند و الله بختکی بچه پس انداخته اند . آنها به آدم های دیگر توی کافه ها ٬ توی عروسیها ٬ و توی عزاها برخورده اند . گاهی که در گرداب گیر افتاده اند دست و پا زده اند بدون آنکه بدانند چه بر سرشان آمده است . هر چه دور و برشان رخ داده است خارج از دیدرس شان آغاز شده و به پایان رسیده است ... و بعد ٬ نزدیکهای چهل سالگی ٬ افکار حقیر لجوجشان و چند ضرب المثل را تجربه نام می گذارند ٬ شروع می کنند که ادای ماشین پخش کننده ء اتوماتیک را درآورند ؛ سکه ای در شکاف سمت چپ بیندازید و قصه هایی پوشیده در لای کاغذ نقره ای بیرون می آید ؛ سکه ای در شکاف سمت راست بیندازید و اندرزهای گرانبهایی گیرتان می آید که مثل کارامل ِ نرم به دندانها می چسبد . »

از "تهوع" ٬ که این روزها مجذوبش ام .

.

......................................................

.

مزاحم شما شدم

می دانم !

تنها چراغ را روشن می کنم

گل ها را در گلدان می گذارم

پنجره را باز می کنم

و بعد می روم ...

.

سنت اگزوپری

.

.......................................................

چهار ــ فکر می کنم که ... همین .

.......................................................

.

یار شدم ٬ یار شدم ٬ با غم تو یار شدم

تا که رسیدم بر تو ٬ از همه بیزار شدم

.

.......................................................

/ 58 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خرس

سلام. خواندم و لذت بردم و باز هم خواندم. به روز نميکنی؟

مردی که دور ماند

هنوز دستم از دستت جدا نشده بود که فهمیدم جای خالی تو چقدر بزرگتر از یک دست کوچک همیشه گرم ... خدا حافظت باشد من که نبودم و نماندم و نفهمیدم و دیدم با چشمانی که بسته بودن را بی تجربگی می‌کرد.

آرمی

سلام نیلوی عزیز و گرامی من ،در این مدتی که نیستی دو بار آپ کرده ام ...بيا که زخم کهنه را به مرهم تو مانده ام ...

مسعود

سلام من نوشته اتان را خواندم ولی نمی دانم چرا اينقدر از خودتان خوشم آمد! آنچنان مجذوبت شدم که عشق در نگاه اول تداعی نمود. جسارتم را عفو کن ولی ای کاش بيشتر می شناختمت. سفره عطراگین از بوی گرم گندمت پر شراب و جان شيرينت پر از زندگی باد

آرمی

کاش می دانستم در انتها چه چيزی در انتظار من است .. کاش می توانستم در سايه سار کمرنگ زندگی لمحه ای بيآرامم ... کاش بود و می ديد که در من چه می گذرد ...

آرمی

شايد بايد می پذيرفتم که برای متفاوت انديشيدن بهای گزافی پرداخته می شود ... گاهی به بهای جان گاهی به بهای نابودی کسی که دوستش داری و گاهی هم به بهای باز پس دادن حساب ...

آرمی

زمان را تباه کردم وحالا زمان دارد مرا تباه می کند (پرمو ديترا)

آرمی

با تقديم بهترين ها ... ميسينگ يو...

ماهان

سلام خوبين شما تاحلا قصه ی ليلی و مجنون رو خوندی بدو يه سری بيا از دستت ميره ها .

آرمی

سلام نيلو جان بيموقع مزاحم شدم منو ببخش يه چيزی يادم آمد بايد بنويسم : يه پسری هر روز دعا ميکردو از خدا ميخواست که يک دوچرخه براش بياره امّا خيلی گذشت و ديد که فايده نداره ... عاقبت رفت يک دوچرخه دزديد و بعد از آن هر روز بیشتر از قبل دعا کرد که خدا اون رو به خاطر اين کار ببخشه ...‌( کاملا مربوط به پستت ميشد مگه نه ؟ )